زندگــی چیزی نیست که

لـــــب طـاقـــچـه عـــادت

از یاد من و تــو برود.....

به قلم مهربآنو ...
  • ۱۶
  • همیشه دلم می خواست اول خاله بشم.راستش از دوران راهنمایی این آرزوم بوده و هنوزم ادامه داره...یادمه اون شب از آستانه برمی گشتیم و بلافاصله بعد از اینکه وارد خونه شدیم عمو اینا اومدن و تا زمانی که برن ساعت حدود2 شده بود.رفتیم بخوابیم که مامان گفت داداش زنگ زده! داری عمه میشی :)) فرض کنید با اون همه خستگی ساعت 2 نصف شب یکی چنین خبری بهتون بده!! می گم چرا زودتر نگفتی؟ گفت مهمون اومد و یادم رفت دیگه...نصف شب نه می تونستم به کسی خبر بدم نه می تونستم زنگ بزنم تبریک بگم یادمه تا سه چهار بیدار بودم از ذووووووووق خوابم نمی برد...

    گذشت و گذشت تا فهمیدیم پسری..حس اینکه یکی با فامیل و پسوند خودت به خانواده ت اضافه بشه رو نمی شه بیان کرد ولی می تونم بگم که حس کردم انگار یه داداش دیگه دارم.چون خیلی دوسِت دارم گفتم مثل داداشمی :دی

    الان مامان بابات از هم دورن..بابا بخاطر کارش کنارتون نیست اما امیدوارم همه چی جوری پیش بره که موقع اومدنت پیشتون باشه.یه ناز معروف هست که مختص خودمه و باید حفظش کنی برا همه بخونیش تصویری "من قلب عمه هستم همش می تپممممممم" این هفته می خوام برم برات از این عروسکا بخرم ^ـــ^ که روش بشینی 

    نی نی دوست دارم بیای بغلم بشینی، بری پشتِ ستونای هال دالی کنی، برات شعر بخونم لالایی بخونم، بوس بوسیت کنم صدتا...حتی مامانت گفته اگر یه وقتی خونه نبود باید ببرمت اونجا که نسوزی :| امیدورام بور بشی مثل بابات ولی مامانت می گه مشکی بشی مثل اون :دی

    قلبم منتظرتیم همه...قربون قدمات برم که با سبزه و بنفشه میاد ^ـــ^

    #برای برادرزاده ام

    #سازت را با بهار کوک کن...

    دعوت می کنم از الی،گل و آقای عکاس

    به قلم مهربآنو ...
  • ۸
  • امروز بچه ها داد زدن من رو هم دیدن...

    تذکر دادن هم حدی داره! اولین چیز که برای یک دانش آموز واجبه، حفظ احترام و ادب هست.غیر این رفتار ببینم نمی تونم تحمل کنم...گاهی آرزو می کنم کاش یک معلم با ده سال سابقه بودم...خیلی از این دغدغه هام وجود نداشتن دیگه...اما خب خودم باید همه ش رو تجربه کنم.هنوزم از دستشون عصبانی ام.دوست ندارم به اصطلاح بعضی ها "نفسشون رو بگیرم" اما وقتی موقع امتحان حرف می زنن یا از هم سوال می پرسن واقعا بی نظم می شن :| امروز آزمون پیشرفت تحصیلی داشتن و من مراقب بودم :| کلاس دومم که کلا تایمش رو گرفتن...چقدر فیلم دانلود کرده بودم برا بچه ها...البته تو دوتا کلاس دیگه خیلی استفاده شد لپ تاپ...هم خوانش شعر کتابشونو گذاشتم چندبار ^ـــ^ هم فیلم

    کلاس بعدی که رفتم یکی از بچه ها گفت خانم چقد کیفتون قشنگه! :| بعد گفتن خانم به شما نمی یاد عصبانی باشید :| گفتم ببینید بچه ها من که نمی خوام شمارو اذیت کنم اما بی نظمی و حرف گوش ندادن رو نمی تونم تحمل کنم..هیچ وقت!

    دوتا کتاب بزرگ نشون دادن که بخاطرش نتونسته بودن بخونن امتحان منو...گذاشتم برا جلسه بعد

    مدیر و ناظم مدرسه زیادی تو کار بقیه دخالت می کنن.جوری که دیدگاه معلم ها نسبت بهشون خیلی جالب نیست.من هم نظرم بهشون نزدیکه البته.بیش از حد به دانش آموز بها میدن و از طرفی بیش از حد تحت فشار میذارن بچه هارو و کلی تعهد می گیرن واسه یچیز کویچک...بنظرم در درجه اول با خودشون درگیرن بعد با بچه ها و معلم ها :|

    کلاس آخری لحظه آخر کاغذ رنگی رنگی هاشونو دادم دستشون...انگار نه انگار سوم دبیرستان اند.ذوووووووووووق رفتن پایین چسب بگیرن از دفتر که بزنن به دیوار کلاسشون :)) می گم نگه داریدش یادگاری دیوار امن نیست یکی برمی داره...می گن نه اینجا فقط کلاس ماست! :))

    ازم شماره خواستن...یعنی با دو سه جلسه کلاس رفتن اینقدر صمیمی شدن با من؟ هرچند فکر که می کنم می بینم خودم هم کم دوسشون ندارم...

    شنبه دوتا کلاس جدید باید برم.دوست دارم روش تدریسم این هفته یه کم تغییر بدم...

    به قلم مهربآنو ...
  • ۷
  • 1-این پست رو تقدیم می کنم به دوستای اسفندیم الهام و فاطمه و محمد حسین :)

    2-این مدت وقت نکردم زیاد آشپزی کنم اما دوتا غذارو اولین بار درست کردم.مزه ش خوب شده بود خداروشکر ... الان عکسشونو می بینم دلم براشون تنگ می شه :|

    3-دلم می خواد چهارتا پست آشپزی قبلی رو هم اضافه کنم به این پست :) یکجا لینک میدم :دی




     

    به قلم مهربآنو ...
  • ۸
  • انقدری ذهنم درگیره که اومدم سوال طرح کنم انقدر غلط نوشتم غلط گیر زدم که کلا گذاشتمش کنار...

    دوباره یک برنامه جدید ریختن و دوتا درس و دوتا کلاس اضافه شده به قبلی ها...یادمه انقدر تو مدرسه بهش فکر کرده بودم حس می کردم از سرم دود بلند شده!

    بعضی وقتا یچیزایی بنظرت خیلی عالی میاد و دوست داری با همه وجودت به دستش بیاری بعد می بینی اصلا اونشکلی که فکر می کردی نبوده! کلا آواز دهل شنیدن از دور خوش است.چندتا برنامه هست برای آخر هفته اصلا نمی دونم می رسم به همشون یا نه.نمی گم آدم خیلی خیلی منظمی هستم، اما اینو می تونم بگم که آدم منظمی هستم و معمولا آدم های بی نظم تو زندگی من جایی ندارند مگر اینکه مجبور باشم تحملشون کنم.امیدوارم از مهر با آدم های منظم و مدیر و مدبری برخورد داشته باشم و ذهنم از این آشفتگی خلاص شه.

    همیشه شروع سخته...می دونم با توکل به خدا از پسش برمیام اما گاهی عجیب احساس می کنم خودمم و خودم.یه تنهایی دلگیری دارم که نمی تونم ازش به کسی بگم.

    دوست ندارم بزرگ شم مثل آدم بزرگا شم.دغدغه م بشه مدل غذا و لباس و مارک وسایل.جدی بشم مثل ربات.این هفته خیلی جدی بودم.تکرارش نمی کنم.

    به قلم مهربآنو ...
  • ۹
  • برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    به قلم مهربآنو ...

    بالاخره لیسانس گرفتم :)) یعنی شده بود از آرزوهای بچه هامون.شما نمی تونید درک کنید چی می گم.....فقط ما 18 نفر درک می کنیم این لیسانس چقدر طول کشید و چقدررررررر.....بگذریم.

    برخلاف اکثر آخرین امتحانا که با مهر و عطوفت استادای گرام، گند زده می شدند و خستگیشون روزها تو تنمون می موند، این امتحان آخر و عکس دسته جمعی که با استاد "د" انداختیم، خیلی خوب بود.هوا هم سرد و بارون نم نم می بارید.یک عده بدون خداحافظی رفتند.یک عده از اینکه ما چند نفر پایان امتحان به مدیرگروه! زنگ زدیم قیافه شون رو کج و کوله کردن که ایششش ... زنگ زدن داره؟! یک عده دنبال ما راه افتادند...بالاخره زدیم بیرون! میم جان، ماشین پدر رو گرفته بود و ما یعنی (من، س، م و ش)، فارغ التحصیلانِ سرخوش، ساعت دو و نیم بعدظهر دور دور کنان (بعبارتی همان دست و جیغ و هوراااااااااااست اما در فضایی بسته مثل ماشین) راهی رستوران شدیم."شور کولی" رفتیم اما پر بود."محرّم" دور بود.گیلانه رو انتخاب کردیم.مسیر جاده رو بسته بودن اما بالاخره باز شد.بعد امتحان، خسته، گشنه، تو بارون، ترافیک و راه بندون ...یه میز انتخاب کردیم و نور محیط رو به سلیقه خودمون سفیدش کردیم!! کلا همه چراغارو روشن کردیم:دی هرکی یچیزی سفارش داد.خب من که معلومه چی می خورم اما این دفعه گفتم تمامش رو می خورم! آخه هربار نصف غذام رو هم نمی تونم بخورم.موفق شدم ^ـــ^ غذای منو س تو عکس نیست :دی

    بعد ناهار به آقاهه گفتیم بیاد ازمون عکس بگیره! بعدش یک سری رفتن خونه هاشون و ما بعلاوه یکی از اون سه نفر، رفتیم تا چندتا مغازه لباس ببینیم.اما حدود چهار بود و همه جا بسته.یه کم دیگه دور دور بعدش یجایی پیاده شدیم و آقا س (همسرِ ش) منو تا نزدیک خونه مون آورد.داشتم از خیابون رد می شدم یک دفعه برگشتم ببینم اینا رفتن یا نه، دیدم آقا س دستش تا آخر از شیشه ماشین بیرون آورده یعنی بای بای :)) دست تکون دادم و اومدم.شب به ش گفتم این چه حرکتی بود؟ گفت آخه بوق نداشتیم!!!

    اینا که گفتم مال دیروز بود؛

    امروز صبح زود پاشدم رفتم تا جایی..بعدش دوتا کتابی رو خریدم که خیلی وقت بود دلم می خواست اما حسش نبود.این دستبندی هم که رو دیوان کبیر گذاشتم یادگاری از طرف میم جان هست.دوسش دارم

    امیدوارم همه این حس رهایی رو تجربه کنید بهتر از من :)

    توکل به خدا برای ادامۀ مسیری که در پیش دارم :) توکل به خود خودش که امیدوارم همیشه برام بمونه

    کلا دو نفر بهم تبریک گفتن دیروز. یک سریا هم چند روز پیش یادم بودن.همین که بسلامتی تموم شد بالاخره خداروشکر :)

    + این اتفاقُ واسه همه آرزو می کنم1

    به قلم مهربآنو ...
  • ۶
  • +واسه آخریه مُلدم ^ــ^ آستینِ سرهمیش بزرگه..پاهاش..وای ^ـــ^

    به قلم مهربآنو ...
  • ۴
  • اینکه اتفاقی ببینی تو قسمت همه نظرات، بیستا نظر آخر وبلاگت حال و احوال پرسی خصوصی دوستانت هست...

    به قلم مهربآنو ...
  • ۳
  • ف:احساس می کنم کم انرژی شدی

    حواست به خودت باشه
    یه روزی به خودت میای و می بینی زدی رو حذف!
    اگر موقع شروع وبلاگ یا علی رو بلند گفتی
    اگر دلت پر شد از بهترین شدن
    هیچوقت از چیزی که توی ذهن و روح و جسمت ساختی برنگرد
    قدم بعدی رو محکم تر بردار :)

    به قلم مهربآنو ...
  • ۳