مادرم همیشه می گه پول باید بامعرفت باشه، پول بی معرفت چه ارزشی داره؟ مثل یک کیسه که پر از سنگ باشه.

اگر پولی هست باید برای شاد کردن دل بقیه و زیاد کردن محبت و عشق باشه و دیگر هیچ....

به قلم مهربآنو ...
  • ۹
  • حقا که ارزش هدیه به قیمتش نیست.بعضی هدیه ها حکم یک قسمتی از قلبت رو دارند.

    الان با دیدن این لیوان فهمیدید تصور داداشم از من در چه حدیه یا نه؟ :))

    به قلم مهربآنو ...
  • ۱۰
  •  بعد از چند هفته امروز جای خانم ن... از بدو ورود خانم جااااااااااااااااااان شدم...باز جای شکرش باقیه اسم کوچیک صدا نکردن!!

    به قلم مهربآنو ...
  • ۶
  • خیلی اتفاقی امروز یاد این آهنگ افتادم...قدیمیه خیلی

    به قلم مهربآنو ...
  • ۷
  • نمی دونم چه حکمتیه که پسرا از دختری که تو زمان بچگی باهاش هم بازی بودند و یجورایی با هم بزرگ شدند، بعدها خواستگاری می کنن...

    ...

    به قلم مهربآنو ...
  • ۶
  • رفتم...

    چقدر آقای ا حرص خورد که چرا ارشد ثبت نام نکردم با این معدل! و صرفا منتظر استعدادهای درخشان موندم که اون هم معلوم نیست از دانشگاه ما پذیرش داشته باشند امسال یا نه...راستش منظورم از تنهایی رفتن همین بود که سخت بود برام با این قضیه رو به رو شم.هشت ترم بخونی و بخونی و نمره الف شی به عشق ارشد بعد...امیدم به خداست.فعلا پیگیرم تا هرچی بالاسری بخواد.

    شاید برای چندتا دانشگاه دیگه هم درخواست پذیرش دادم.گفت اگر زنگ زدیم که من همه جوره تاییدت می کنم اما اگر زنگ نزدیم بدون بخشنامه ایراد داشته.

    به قلم مهربآنو ...
  • ۷
  • برام خیلی سخته که فردا تنها برم...

    امیدوارم خوب پیش بره

    به قلم مهربآنو ...
  • ۸
  • خدایا می شه کمک کنی داداشم زودتر بیاد؟ دلش تنگ شده برای پسرش... خیلی سخته این دوریشون... خدایا می شه؟ خواهش می کنم...

    +اگر خدا بخواد فردا میاد ^___^

    به قلم مهربآنو ...
  • ۱۷
  • چقدر امروز سوتی داده باشم خوبه؟

    صبح خواستم یک جزوه ای رو از لپ تاپ بریزم تو فلش مطالعه کنم زدم کلِ یعنی همۀ فایل های باارزشی که یک گوشه جمع کرده بودم فرمت کردم! به همین راحتی! البته بعدش با یه نرم افزار مقداریش برگشت اما حوصله م نمی کشه دونه دونه فرمت هارو سرچ کنم! شاید سر فرصت رفتم همون میدان لاکانی درستش کردم...عصری رفتم کلاس...قرار بود بعدش دو جا بریم مهمونی...بدترین مانتو رو بین همۀ مانتوهام پوشیدم!! در حدی که مامانم که هرگز نمی گه اینو بپوش اونو بپوش برگشت گفت کاش یه چیز دیگه می پوشیدی! تو کلاس انقدر گیج زدم! و سوال الکی پرسیدم استادمون که چقدر جدیه چندبار خندید قشنگ... حتی تا ثانیه آخر کلاس سوال پرسیدم اونم چیزی که مثل روز روشن بوده!!! تو راهِ برگشتِ دومین مهمونی پیامی رو که می خواستم بدم به خواهرم اشتباهی دادم به همین استادمون...این دیگه خیلی بد بود! اینکه چی گفتم بماند...

    به قلم مهربآنو ...
  • ۷
  • زندگــی چیزی نیست که

    لـــــب طـاقـــچـه عـــادت

    از یاد من و تــو برود.....

    به قلم مهربآنو ...
  • ۱۹