برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
به قلم مهربآنو ...

بالاخره لیسانس گرفتم :)) یعنی شده بود از آرزوهای بچه هامون.شما نمی تونید درک کنید چی می گم.....فقط ما 18 نفر درک می کنیم این لیسانس چقدر طول کشید و چقدررررررر.....بگذریم.

برخلاف اکثر آخرین امتحانا که با مهر و عطوفت استادای گرام، گند زده می شدند و خستگیشون روزها تو تنمون می موند، این امتحان آخر و عکس دسته جمعی که با استاد "د" انداختیم، خیلی خوب بود.هوا هم سرد و بارون نم نم می بارید.یک عده بدون خداحافظی رفتند.یک عده از اینکه ما چند نفر پایان امتحان به مدیرگروه! زنگ زدیم قیافه شون رو کج و کوله کردن که ایششش ... زنگ زدن داره؟! یک عده دنبال ما راه افتادند...بالاخره زدیم بیرون! میم جان، ماشین پدر رو گرفته بود و ما یعنی (من، س، م و ش)، فارغ التحصیلانِ سرخوش، ساعت دو و نیم بعدظهر دور دور کنان (بعبارتی همان دست و جیغ و هوراااااااااااست اما در فضایی بسته مثل ماشین) راهی رستوران شدیم."شور کولی" رفتیم اما پر بود."محرّم" دور بود.گیلانه رو انتخاب کردیم.مسیر جاده رو بسته بودن اما بالاخره باز شد.بعد امتحان، خسته، گشنه، تو بارون، ترافیک و راه بندون ...یه میز انتخاب کردیم و نور محیط رو به سلیقه خودمون سفیدش کردیم!! کلا همه چراغارو روشن کردیم:دی هرکی یچیزی سفارش داد.خب من که معلومه چی می خورم اما این دفعه گفتم تمامش رو می خورم! آخه هربار نصف غذام رو هم نمی تونم بخورم.موفق شدم ^ـــ^ غذای منو س تو عکس نیست :دی

بعد ناهار به آقاهه گفتیم بیاد ازمون عکس بگیره! بعدش یک سری رفتن خونه هاشون و ما بعلاوه یکی از اون سه نفر، رفتیم تا چندتا مغازه لباس ببینیم.اما حدود چهار بود و همه جا بسته.یه کم دیگه دور دور بعدش یجایی پیاده شدیم و آقا س (همسرِ ش) منو تا نزدیک خونه مون آورد.داشتم از خیابون رد می شدم یک دفعه برگشتم ببینم اینا رفتن یا نه، دیدم آقا س دستش تا آخر از شیشه ماشین بیرون آورده یعنی بای بای :)) دست تکون دادم و اومدم.شب به ش گفتم این چه حرکتی بود؟ گفت آخه بوق نداشتیم!!!

اینا که گفتم مال دیروز بود؛

امروز صبح زود پاشدم رفتم تا جایی..بعدش دوتا کتابی رو خریدم که خیلی وقت بود دلم می خواست اما حسش نبود.این دستبندی هم که رو دیوان کبیر گذاشتم یادگاری از طرف میم جان هست.دوسش دارم

امیدوارم همه این حس رهایی رو تجربه کنید بهتر از من :)

توکل به خدا برای ادامۀ مسیری که در پیش دارم :) توکل به خود خودش که امیدوارم همیشه برام بمونه

کلا دو نفر بهم تبریک گفتن دیروز. یک سریا هم چند روز پیش یادم بودن.همین که بسلامتی تموم شد بالاخره خداروشکر :)

+ این اتفاقُ واسه همه آرزو می کنم1

به قلم مهربآنو ...
  • ۴
  • +واسه آخریه مُلدم ^ــ^ آستینِ سرهمیش بزرگه..پاهاش..وای ^ـــ^

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲
  • اینکه اتفاقی ببینی تو قسمت همه نظرات، بیستا نظر آخر وبلاگت حال و احوال پرسی خصوصی دوستانت هست...

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲
  • ف:احساس می کنم کم انرژی شدی

    حواست به خودت باشه
    یه روزی به خودت میای و می بینی زدی رو حذف!
    اگر موقع شروع وبلاگ یا علی رو بلند گفتی
    اگر دلت پر شد از بهترین شدن
    هیچوقت از چیزی که توی ذهن و روح و جسمت ساختی برنگرد
    قدم بعدی رو محکم تر بردار :)

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲
  • س:امروز جات خالی ذرت خوردم..هی گفتم جای فاطی خالی جای فاطی خالی

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲
  • هر سال مهر که می شه شروع کنم به بافتن یه شالگردن مخملی و با هر دونه ای که می بافم یه صلوات به نیت سلامتیت بفرستم...عطر دستام بپیچه دور گردنت و هر بار بیشتر از قبل زمستون رو دوست داشته باشی

    لطفا رنگی انتخاب کن که منم بتونم استفاده کنم ^___^ 

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲
  • ن: اگر آدمی سیر باشه، بهترین غذای دنیا رو هم جلوش بذاری، نمی خوره.

    اگر مردی همسرش تو خونه براش جون و دل بذاره، هرگز دنبال محبت بیرون از خونه نمیره...

    به قلم مهربآنو ...
  • ۰
  • دستپخت4 اختصاصی تقدیم می شه به همۀ دوستام...

    دیگه خیلی داشتم از دستپخت3  فاصله می گرفتم :دی

    دوست دارم از این به بعد غذاهایی که می پزم هم اضافه کنم به تصاویرم.پست ها اشتهاآورتر می شه اینجوری :)))

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲
  • ده تا ویژگی واقعی تون رو بگید؟

    اول خودم می گم.

    بچه، لوس، عاشق ( بارون، بچه، سفر، مادری، شلوغی، مهمونی، داداشم، خانواده، مدرسه، صدای شادمهر، دوستام، دوچرخه، موی بلند، دوتا اسم و...) قاتلِ دستمال کاغذی، خل دیوووووووووووووووونه، ضبط صوت، ریسک پذیر، تحلیل گر، آشوبگر، بعضا مهربان... فکر کنم ده تا شد! بازم هستااا می گم

    به قلم مهربآنو ...
  • ۲