اینکه اتفاقی ببینی تو قسمت همه نظرات، بیستا نظر آخر وبلاگت حال و احوال پرسی خصوصی دوستانت هست...

به قلم فاطمه ...

ف:احساس می کنم کم انرژی شدی

حواست به خودت باشه
یه روزی به خودت میای و می بینی زدی رو حذف!
اگر موقع شروع وبلاگ یا علی رو بلند گفتی
اگر دلت پر شد از بهترین شدن
هیچوقت از چیزی که توی ذهن و روح و جسمت ساختی برنگرد
قدم بعدی رو محکم تر بردار :)

به قلم فاطمه ...

س:امروز جات خالی ذرت خوردم..هی گفتم جای فاطی خالی جای فاطی خالی

به قلم فاطمه ...

هر سال مهر که می شه شروع کنم به بافتن یه شالگردن مخملی و با هر دونه ای که می بافم یه صلوات به نیت سلامتیت بفرستم...عطر دستام بپیچه دور گردنت و هر بار بیشتر از قبل زمستون رو دوست داشته باشی

لطفا رنگی انتخاب کن که منم بتونم استفاده کنم ^___^ 

به قلم فاطمه ...

ن: اگر آدمی سیر باشه، بهترین غذای دنیا رو هم جلوش بذاری، نمی خوره.

اگر مردی همسرش تو خونه براش جون و دل بذاره، هرگز دنبال محبت بیرون از خونه نمیره...

به قلم فاطمه ...

دستپخت4 اختصاصی تقدیم می شه به همۀ دوستام...

دیگه خیلی داشتم از دستپخت3  فاصله می گرفتم :دی

دوست دارم از این به بعد غذاهایی که می پزم هم اضافه کنم به تصاویرم.پست ها اشتهاآورتر می شه اینجوری :)))

به قلم فاطمه ...

ده تا ویژگی واقعی تون رو بگید؟

اول خودم می گم.

بچه، لوس، عاشق ( بارون، بچه، سفر، مادری، شلوغی، مهمونی، داداشم، خانواده، مدرسه، صدای شادمهر، دوستام، دوچرخه، موی بلند، دوتا اسم و...) قاتلِ دستمال کاغذی، خل دیوووووووووووووووونه، ضبط صوت، ریسک پذیر، تحلیل گر، آشوبگر، بعضا مهربان... فکر کنم ده تا شد! بازم هستااا می گم

به قلم فاطمه ...

چقدر از فاطمه ای که واسه خاطر خوشحالی دل پدر و مادرش و دیدن لبخند رو لب هاشون از رشته و دانشگاه و شهر مورد علاقه ش گذشت، قبول شد و گذشت... فاصله گرفتم.

+پست های کوتاه بیشتری می نویسم

به قلم فاطمه ...

تازه مامان و بابا بعد از چند روز از پیش پدربزرگ برگشته بودن خونه.هنوز چند دقیقه ای از اومدنشون نگذشته بود که تلفن بابا زنگ خورد.از لحن صحبتش و اسمی که تو حرفاش آورد فهمیدم که یکی از صمیمی ترین دوستاش الان تو راهه خونه ماست و داره با خانواده ش میاد اینجا...مامان گفت: دقیقا همین الان؟!
همگی خیلی دستپاچه شدیم.خونه مرتب بود.اما خب مامان بابا حسابی خسته بودند.فورا رفتم چایی دم کردم و میوه و شیرینی چیدم تو ظرف و میزهارو مرتب گذاشتم...بعد هم رفتم لباس عوض کردم. چون بابا خیلی از این دوستش تعریف کرده بود مشتاق بودم از نزدیک ببینمشون(بچه های بالان...ازینا که چندتا فامیلی دارن :دی)مهمونا از راه رسیدن.سه نفری اومده بودند.مادر و پدر و پسر.با اینکه اولین باری بود که همدیگه رو می دیدیم اما از همون اول جو کاملا صمیمی بود. خنده و شوخی باباها و تعریف خاطرات بچه ها، صحبت مامانا، حرف از درس و دانشگاه و...من هم کلی نظر دادم و با دوست پدر صحبت کردم.همه چی خوب بود.تا اینکه مهمونا رفتن...
شبش خبردار شدم که ای دل غافل اینا خواستگار بودن...انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم...منی که یادم نمیاد مهمون آشنا و غریبه بیاد زیاد از جام بلند شم کار کنم(همیشه بقیه کار می کنن من می شینم نگاشون می کنم) نمی دونم چی شد اینبار خودم خیلی مهربانانه چایی ریختم!!!! و بردم، شیرینی تعارف کردم، میوه گذاشتم تو ظرفشون...
وقتی یاد نیش بازم در تمام مدت مهمونی میفتم، وقتی یاد چایی ریختن و میوه شیرینی تعارف کردنم میفتم، حرفایی که زدم با دوست بابام، کلی وسط حرفشون افتادم نظر دادم... موقع خداحافظی اصرار کردم بازم بیاین پیشمون و...وای آب میشم از خجالت... :( پدر من آخه دوستِ تو داری؟ یکلام می گفت واسه چی اومده من می رفتم تو اتاقم انقدر آبروریزی نمی کردم :دی تازه به بابا گفته بود از دخترت خیلی خوشم اومد روابط اجتماعیش خوبه.
الان یاد قیافه م تو یکی از این موقعیت های مشابه افتادم :))

به قلم فاطمه ...

ز:کربلا که بودیم چشمم میفتاد به گنبدها یادت می کردم که می گفتی چطوری تشخیص شون بدیم

به قلم فاطمه ...